مهربانی پدر
✨﷽✨
#به_قلم_خودم
#طلبه_نوشت
#مهربانی_پدر
در یک دورهمی دوستانه قرار شد هر کس یک خاطره ای از پدر یا مادرش تعریف کند…
طبق معمول مریم همیشه پیشتاز بود چرا که در مهمانی ها غالبا متکلم وحده محسوب می شد، با شادی گفت: اول من!!!
وقتی همگی ذوق و شوق او را دیدیم اجازه دادیم که اول او تعریف کند و چنین آغاز کرد:
گفت من باردار بودم که روزی به خانه پدر و مادرم رفتم پدرم شغلش آزاد بود و و به نوعی شغل فصلی داشت که هر از گاهی بیکار بود و وقتی هم که کار می کرد حق الزحمه اش را خیلی دیر می دادند آن روز هم روزی بود که پدرم نتوانسته بود حق الزحمه اش را بگیرد …پدرم همیشه عادت داشت بهترین ها را برای خانه بخرد ما بچه ها را طوری تربیت کرده بود که طمع میوه و شیرینی و …در مغازه ها را نداشته باشیم و این طور هم واقعا تربیت شدیم ، …
خلاصه وقتی آمد و دید که من مهمانشان هستم و درخانه میوه نیست…کمی ناراحت شد…
چند وقتی بود یک گوشی خریده بود که می گفت کمی بزرگ است و در جیبم جا نمی شود و سر کار اذیتم می کند آن روز توانسته بود آن گوشی را به قیمت بسیار کم به یک کارگری که آنجا کار می کرد بفروشد یک پول ناچیزی را دریافت کرده بود …
رفت بیرون و بعد از یک ساعت برگشت ، با کمال تعجب دیدم، با تمام دارایی اش که در جیبش بود ، بهترین میوه ها را خریده و آورده …
این خاطره همیشه در ذهنم مانده که پدر و مادر واقعا برا خاطر بچه هاشون از تمام هستی شان می گذرند…
بی دلیل نیست که وقتی از رحمانیت خدا حرفی به میون میاد…مهربانی پدر و مادر رو مثال می زنند…
مجلس ساکت بود و …همه چشمانی پر اشک داشتند،
که ناگهان همه یک صدا تشویق کردیم…خاطره ی جالبی بود…واقعیتش…
برا سلامتی تمام پدر و مادر ا و شادی روح پدر و مادرای آسمانی 2صلوات
